تعداد بازدید : 660
اندازه متن : [ بزرگتر ] [ کوچکتر ]
نسخه مناسب چاپ
ارسال به دیگران
یکشنبه، ۶ شهریور ۱۳۹۰
نقد به مثابه روش، نه به مثابه اصل، در گفتگو باحجت الاسلام دکتر «احمد رهدار»
نوشتار حاضر، متن گفت و گو با حجت الاسلام دکتر «احمد رهدار»، رئیس موسسه مطالعات و تحقیقات اسلامی فتوح درباره نقد منصفانه است.

● به عنوان فتح باب تعریفی از نقد و انتقاد بفرمائید و این که جایگاه آن در سپهر علوم انسانی کشور کجاست؟
بسم الله الرحمن الرحیم. مثالی می‌زنم و در این مثال شکل نقدی را که مطلوب می‌دانم بیان می‌کنم. فرض کنید میزگردی یا منظره‌ای برقرار است. بیش‌تر میزگرد را در نظر بگیرید؛ چون در مناظره احکام به شکل پیشینی صادر شده و مخاطبان نیامده‌اند که انتظار داشته باشند از دل بحث، جهت گیری قبلی‌شان عوض شود. در میزگرد این گونه نیست. در میزگرد پیش‌فرض دو طرف بحث‌کننده و مخاطبان این است که قرار است دیالوگی صورت پذیرد و حرف‌هایی زده شود. چه بسا ممکن است طرف مقابل من حرف‌هایی بزند که برای من مورد قبول باشد. میزگرد یک مجری دارد. بحث کنندگان هم برای رعایت عدالت از وقت برابر برخوردارند. احساس می‌کنیم عدالت در توزیع متساوی وقت است. اما نقدی که راهبر و راهگشا است و می‌تواند مشکل را حل کند، این جنس نقد نیست. ببینید اگر این دوربین و ضبط نباشد و جلسه رسمی نباشد ما به طور عادی بنشینیم و درباره موضوعی حرف بزنیم چه اتفاقی می‌افتد؟ همان اتفاق در میزگرد ما می‌افتد. ممکن است در اول وقت یک نفر 20 دقیقه صحبت کند و دیگری 3 دقیقه. دلیل این کار این است که سؤال من استفهامی یا استنکاری است یا حرف من از جنس سؤال است و حرف شما از جنس پاسخ. خیلی طبیعی است که پاسخ باید از سؤال تفصیلی‌تر باشد. هیچ دلیلی ندارد ما برای رسیدن به یک پاسخ صحیح حتماً به همان میزانی که به پاسخ‌دهنده وقت می‌دهیم به همان میزان به پرسش‌کننده وقت دهیم. اما این اتفاق معمولاً نمی‌افتد. نقد زمانی صورت می‌گیرد که در یک بستر طبیعی شکل بگیرد. این دوربین و ضبط الآن بستر صحبت ما را غیر طبیعی می‌کند؛ یک دیالوگ کاملاً طبیعی.
حال چه کار کنیم تا به این بستر برسیم؟ راه‌هایی دارد. ضرورتاً هم نباید انتظار داشت که در همه شرایط بتوان مقدمات نقد طبیعی را فراهم کرد. چون شما ناگریز هستید الآن این ضبط را بیاورید. ما معمولاً درون یک محیط قرار می‌گیریم و چه بسا این محیط‌های بوروکراسی است. سازمان هایی است بی آن که بخواهیم بر ما چهارچوب‌هایی را تحمیل می‎کند. نقد درون این چهارچوب‌ها تا اندازه‌ای سخت است. حتی یک سخن طبیعی محدود به اهداف پیشینی نباید باشد. به این معنا که ما قصد چاپ مجله‌ای را داریم و دغدغه داریم که این 10 تا پرسش را پاسخ دهیم. از این رو خیلی انگیزه داریم از پرسش اول به پرسش دوم بپریم و الی آخر. و چه بسا مهم نباشد که ما می‌توانستیم مثلاً پاسخ به پرسش اولمان را هنوز هم به عمق ببریم. چه بسا اگر آن را بیش‌تر به عمق می‌بردیم خود آن محتواهای مطرح شده ما را دعوت می‌کرد به پرسش دومی که در روی کاغذ نوشته نشده بود. این‌ها معمولاً رعایت نمی‌شود. اما نقدی که در علم باید اتفاق بیفتد و راهگشا است، نقد آزاد و طبیعی است که ساختارها به آن تحمیل نشده و اهداف پیشینی نیست. بلکه یک دیالوگ طبیعی است. البته انسان‌ها حتی آن گاه که می‌خواهند در یک موضوعی تفلسف بورزند، چون فلسفه را تعریف کرده‌اند به یک تحری آزاد اندیشه، حتی در فلسفه آدم‌ها فارغ از اهداف و غایات نیستند. فیلسوفان هم وقتی می‌خواهند در یک موضوعی بحث کنند چارچوب‌هایی در علم و فلسفه دارند. ما تا اندازه‌ای از این‌ها ناگزیریم. با همه این چارچوب‌ها، محدودیت‌ها و محیط‌هایی که انگار درون آن خواسته یا ناخواسته قرار گرفتیم فکر می‌کنم که می‌شود با توجه و تنبّه دادن تفصیلی، افراد را به افتادن در یک مسیری دعوت کنیم که درون این چهارچوب‌ها بهترین است. کدهایی است که به تعبیر شما مجموعه آن‌ها کمک می‌کند که یک نقد منصفانه‌ای را رقم بزنیم.
نکته‌ای را هم عرض کنم. وقتی می‌گویم نقد باید طبیعی صورت گیرد به این نکته توجه داشته باشیم که در سخن و تفکر، نقد حاشیه است، متن نیست. جنس تفکر، جنس ایجاب است. جنس اثبات و طرح مسائل ایجابی است. لکن گاهی اوقات ما برای تقریر بهتر چیزی که می‌خواهیم آن را اثبات کنیم، گویی ناگزیر هستیم به دیدگاه های مقابل و رقیب آن هم نظری داشته باشیم. اما تفکر ذاتاً جنس ایجاب دارد.
نقد نباید در مراکز پژوهشی و علمی ما تبدیل به اصل شود. نقد باید تبدیل به روش شود نه اصل. ما باید رویکرد و روش نقادانه داشته باشیم. اما اگر نقد تبدیل به اصل شود در حوزه تفکر و معرفت، متفکر ما به روشن‌فکر تبدیل می‌شود. روشن‌فکری را چنین تعریف کرده‌اند: «کسی که ذهن نقاد دارد.» این یعنی چه؟ اگر هویت کسی را در ساحت نقد می‌نشانید، یعنی این که جوهره این فرد غُر زدن است! آن وقت اشکالش کجاست؟ یعنی ضربه‌اش را کجا به ساحت حقیقت و وجود و تفکر می‌زند؟ آنجایی می‌زند که روشن‌فکر با چیزی که جنسش، جنس حق است مواجه شده است. اصل را در نقد گذاشتید. یعنی هر چیزی که مقابلت قرار گرفت را نقد بزن. یکی از این مصادیق می‌تواند خود حق و حقیقت باشد. لذا روشن‌فکر ما گاهی اوقات وقتی در برابر حق و حقیقت هم قرار بگیرد، احساس می‌کند که باید نقد بزند و در آن عیب پیدا کند. نقد باید به مثابه روش اتخاذ شود نه به مثابه اصل. در تفکر، اصل، ایجاب و اثبات است.

● شما به نکته ظریفی اشاره کردید که نقد در جامعه ما به اصل تبدیل شده و تفکر را به محاق برده است. روشن‌فکرها و روشن‌فکرنماها هم زیاد شده اند و آفت غر زدن هم فراگیر. حال این که فرمودید نقد باید روش شود نه اصل، بایستی به چه صورت به آن دست پیدا و از کجا شروع کنیم؟
وقتی می‌گوییم نقد باید به مثابه روش اتخاذ شود یک الزاماتی دارد. یک الزام این است که نقد به قانون تبدیل شود. یک مثال بزنم. در جلسه‌ای بودم. یکی از اساتید گزارشی از سفر به یک کنگره علمی در آمریکا را ارائه می‌کرد. بعد از بی‌اخلاقی‌هایی که در این سفر بر او رفته بود سخن می‌گفت. خود او سپس این راهبردها را ارائه می‌داد که امریکایی‌ها اگر وارد ایران شدند از همان جنس تحقیرها را برای آن‌ها داشته باشیم. انگشت‌نگاری و ... . یک استاد حکیم و ظریفی در جلسه بود و گفت اما من این را راهبردی که شما را به هدفتان برساند نمی‌بینیم. دلیلش هم این است که هدف شما تحقیر آمریکایی‌هاست. اما مادامی که با این آمریکایی در بستر یک قانونی بخواهید مواجهه داشته باشید، هر چند آن قانون، قانون تلخی باشد او اذیت نمی‌شود. مثلاً وقتی یک امریکایی به ایران سفر می‌کند، به او بگویید تمام لباس‌هایت را در بیاور می‌خواهیم بازدید کنیم و به او بگوییم این قانون ماست، او می‌گوید چشم. وقتی بگویی قانون، به او فشار نمی‌آید. زیرا می‌گوید قانون برای همه است و اذیت نمی‌شود. این استاد می‌گوید اگر می‌خواهید او را تحقیر کنید راهش این است که جلوی چشم او شهروندان کشورهای دیگر را رد کنید، ولی او را بدون دلیل چند ساعت سرپا نگه دارید و بعد بگویید بفرما. اگر هم اعتراض کرد بگویید چون آمریکایی هستید. او تحقیر شود با یک رفتار غیر قانونی. من وقتی می‌گویم نقد تبدیل به روش شود، یعنی نقد به قانون تبدیل شود. اگر این کار بشود ما از هم دیگر نمی‌رنجیم. اگر آن را به مثابه یک ارزش و هنجار و قانون جا بیندازیم، ما کی از هم دیگر می‌رنجیم؟ فرض کنید شما کلام یا نوشته‌ای دارید و من به شما انتقادی دارم. در فضایی که نقد و انتقاد تبدیل به قانون و ارزش نشده، شما احساس می‌‎کنید به شما برخورده است. می‌گویید به من گیر داد. اما وقتی نقد، ارزش شد، شما با خود می‌گویید از این همه حرفی که زده شد، حرف من ارزش بحث کردن پیدا کرد. حرف من ارزش این را داشت که فقط یک بار شنیده نشود. آدم‌هایی بیایند در مورد حرف من ملاحظه کنند، تأمل کنند، لاحقه و سابقه بر آن بزنند. این رویکرد دیگری است.
در جلسه‌ای در گروه پژوهشی در مؤسسه امام خمینی (ره) برای یکی از دوستان سوءتفاهمی ایجاد شد. مقالاتی را که در گروه می‌آمد را توزیع می‌کردیم. ابتدا یک ملاحظه و نقادی داشتیم، سپس به معاونت پژوهشی ارسال می‌شد برای ارزیابی نهایی. در این ارزیابی درون گروهی یکی از دوستان به متنی که دوست دیگر ارائه کرده بود خیلی گیر داد و او واقعاً چند سال از نقاد رنجیده خاطر بود. این در حالی بود که بنده و بعضی دیگر از دوستان التماس می‌کردیم و تقاضا می‌کردیم که به نوشته من رحم نکنید. چون می‌دانستیم افرادی که نوشته ما را نقد می‌کنند دوستان ما هستند نه دشمنان ما و وقتی به من نقد می‌زند، من را اصلاح می‌کند. به نفع من است که به تعبیری قبل از این که سند رسوایی‌ام چاپ شود، ابتدا از هر حیث رسوایی‌‌‌‌‌‌اش زدوده و کاملاً یک چیز منقح چاپ شود. اگر جامعه علمی، سیاسی و فرهنگی ما بپذیرد که نقد یک ارزش است و فضا به گونه‌ای پیش رفته باشد که چنین تلقی شود که نقد یک قانون است، قانونی به این معنا که ما هیچ کلامی را بدون تأمل، ملاحظه و مداقه در آن نخواهیم پذیرفت، آن وقت فضا آرام می‌شود.
فکر در آرامش به دست می‌آید. ما گاهی اوقات یک مطلب حق را از کسی که آن را می‌پنداریم که در جایگاه حق نیست، نمی‌پذیریم. مثلاً فرض کنید بنده به عنوان یک روحانی در جامعه حضور پیدا می‌کنم و رفتاری دارم که به هر دلیل شایسته یک روحانی نباشد. حال یک فرد دیگر بیاید به من تذکر دهد که آن فرد در تلقی این آقای روحانی این است و برایش احراز نشده که این فرد آمده که آن را فقط نقد بزند. احساس می‌کند که این شخص آقا یا خانم به این دلیل که یک فرد بی دین یا ضد دین است و می‌خواهد چیزی را که چه بسا در من وجود ندارد می‌خواهد به من بگوید. اگر همین مطلب را یک فرد دیگری از افرادی که دارای ظاهر اسلامی است و حدس زده می‌شود که غرض نداشته باشد به من روحانی بگوید چه بسا زمینه پذیرش روانی نقد آن برای من خیلی بیش‌تر باشد.
می‌خواهم بگویم باید کاری کرد که در محافل علمی، سیاسی و فرهنگی نقد دارای پذیرش روانی باشد وگرنه اگر پذیرش روانی نباشد، مثلاً اگر فضایی باشد که طرف، خواب نیست بلکه خودش را به خواب زده است، قصه، قصه آن مَثَل می‌شود که آدم به خواب رفته را می‌توان بیدار کرد ولی آدمی که خود را به خواب زده را نمی‌شود بیدار کرد. ولو شما خیلی متقن و با دلسوزی حرف بزنید، برای کسی که فضا به او اجازه نمی‌دهد که از شما بپذیرد، نمی‌پذیرد. نقد باید تبدیل به روش شود. یعنی من به لحاظ روانی از قبل خودم را آماده کرده باشم که این مطلب من در جامعه علمی اعتبار پیدا نخواهد کرد مگر این که اهل خبره و نظر قبل از ثبت و انتشار پیدا کردن در آن مداقه و تأمل داشته باشند. این امر یک سلوک و روش می‌شود. آن وقت خواهید دید که بسیاری از حرف‌ها، نوشته‌ها و مقالات ما که الآن به رغم این که چاپ می‌شود فاقد کارآمدی و اثرگذاری در اجتماع است، کارآمد می‌شود. چون از زوایای مختلف چند نگاه به آن‌ها گذاشته شده است.

● نقد صفت بردار و قید بردار است یا نه؟ آیا واژه منصفانه و غیره را می‌شود به نقد بار کرد؟
به لحاظ صناعت ادبی اگر منصفانه را قید توضیحی بگیریم، بله. و الا نه. اگر قید احترازی بگیریم نقد همیشه منصفانه است. آن چیزی که در ذهنمان تحت عنوان نقد غیر منصفانه وجود دارد، اسمش نقد نیست، تخریب است. بله اگر کلمه منصفانه را قید توضیحی برای نقد بگیریم درست است. نقد منصفانه یعنی ما انگار مثلاً یک چیزی را که درون نقد تضمین شده است همان را آورده‌ایم جهت توضیح بیش‌تر آَشکار کرده‌ایم. مثلاً بگوییم انسان خوب. بله اگر اراده کنم که بگویم انسان اگر بد باشد دیگر انسان نیست، انسانیت یعنی خوب بودن و همه مکارم اخلاق را داشتن و به هر میزان که آدمی آن را ندارد از انسان بودنش می‌افتد، در این صورت آن صفت خوب به قید توضیحی تبدیل می‌شود. ظاهراً کسی که نقد منصفانه را استفاده می‌کند اراده کرده است که کلمه منصفانه یک قید توضیحی باشد و اشکالی هم ندارد.

● در صحبت قبلی به نکته ظریفی اشاره کردید که عموم مردم مرجع الگوی رفتاری خود را در رفتارهای عالمان و اندیشمندان و سیاستمداران می‌بینند. تبیین شما چیست؟
ما به میزانی که از جهان سومی بودنمان فاصله می‌گیریم این اتفاق می‌افتد. دنیای غرب فاقد معنا است. اصالت، حق و باطل بودن در غرب معنا ندارد. در فضای نسبیت همه چیز در عرض هم است. جدی و هزل، حق و باطل، خوب و بد، یک بار دارند. این موارد ضمیمه شده است به مبانی معرفت غرب. مثل نسبیت عالمی به نام عالم مجازی و سایبرنتیک. عالمی که به معنی دقیق کلمه عالم بی‌معنایی است. فضای رسانه، فضای مجازی، مجاز است. خدای رسانه، حق رسانه، وجود رسانه و همه چیز در رسانه مجاز است. رسانه برون‌داد و بسط خیلی منطقی مبنای نسبیت حوزه معرفت دنیای غرب است. به میزانی که زندگی پوچ می‌شود، بارها خنثی می‌شود.
با چه چیزی زندگی از پوچی فاصله می‌گیرد؟ با وجود. بحث کوچک فلسفی مطرح می‌کنم. عالم هستی بار و وزن حقیقی خود را مسبوق به سطح بهره‌مندی اش از وجود رقم می‌زند. وجود تام خداوند است. معنی‌اش این است که انسان‌ها، ابزار، اشیاء و همه هستی به میزانی که به خداوند نزدیک می‌شوند بار وجودی پیدا می‌کنند. معنی‌اش این است که ما به هر میزانی که از خداوند دور شویم بهره وجودی ما کم می‌شود. من بر این باور هستم که دنیای غرب، دنیایی است که شتابان در حال دور شدن از خداوند است. پس شتابان در حال از دست دادن بار وجودی خودش است. یعنی میل پیدا می‌کند به طرف پوچی محض. به همین دلیل در دنیای غرب نیهیلسم پررنگ است. ما شاعر، فیلسوف، ادیب نیهیلست زیاد می‌بینیم. در طلیعه بحث گفتم که جنس تفکر، ایجابی و وجودی است و فیلسوف کسی است که کارش تفکر است. یعنی در واقع فیلسوف کسی است که خروجی‌اش وجود دادن به عالم است. حال اگر فیلسوفی شود فیلسوف نیهیلست، یعنی تفکر که جنسش، جنس وجود در عالم غرب است، شده است بی وجود. برای همین است که آنجا حق، وجود، مکارم اخلاق بار ندارد. همه چیز هم عرض هم شده‌اند. عیسی هم‌عرض انسان معمولی شده است. لذا به انسان معمولی می‌شود نقد زد. انجیل هم عرض کتاب‌های معمولی شده است. پس به آن هم می‌شود نقد زد. چیزی به نام ساحت قدس و ساحت حیرت انسان وجود ندارد. حیرت با بخشنامه به وجود نمی‌آید. حیرت یک حالت نفسانی شهودی است. کی به وجود می‌آید؟ زمانی که مجموعه بار وجودی انسان در یک میدان مغناطیسی قرار بگیرد که بار وجودی آن میدان بیش‌تر و فراتر از بار وجودی انسان هست. انسان در یک فضای مغناطیسی حیرت قرار می‌گیرد و بعد مفهومی را به نام قداست و راز در این فضا اصطیاد می‌کند. اگر قرآن برای ما مقدس است و می‌خواهیم راز و روش آن را فهم کنیم به این دلیل است که وقتی مقابل قرآن قرار می‌گیریم بار وجودی خودمان را در برابر بار وجودی قرآن خرد می‌بینیم و در میدان مغناطیسی وجود قرآن قرار می‌گیریم.
انسان غربی چرا در مواجهه با انجیل از انجیل حیرت برداشت نمی‌کند؟ انجیل را مقدس فهم نمی‌کند؟ چون در انجیل اساساً باری وجود ندارد که مقایسه‌ای صورت بگیرد تا من بگویم بار وجودی من با بار وجودی انجیل کدامش محیط و کدامش محاط است. در فضای نسبیت همه چیز نسبی است. همه چیز در عرض هم است. لذا مفهومی به نام حیرت، راز، قداست، به وجود نمی‌آید. در این صورت به خودت اجازه و حق می‌دهی که به همین میزان که از آقای ورزشکار الگوبرداری کنی از این آقای معلم اخلاق، مفسر و آقای پیر حکیم همین اندازه الگوبرداری کنی. چون همه هم‌عرض هستند.
من در ساحت رفتاری خودمان مثالی بزنم. گاهی اوقات استادمان جواب سؤالی یا فرمایشی داشت. ما از ایشان دلیل را جویا می‌شدیم ایشان قاطع و جدی می‌گفت: «سنم» ما از او توضیح بیش‌تری می‌خواستیم و ایشان می‌گفتند نمی توانم. باید زمان بگذرد. به همین راحتی می‌گفت سنم. این جا این مطلب را داشته باشید.
گاه پیش می‌آمد از یک استادی سؤالی می‌پرسیدیم. می‌گفت نمی‌دانم. می‌گفتیم نمی‌دانم که نشد جواب! جواب بدهید. می‌گفت الآن نمی‌فهمی نمی‌دانم یعنی چه. باید زمان برای تو بگذرد تا بفهمی که در این نمی‌دانم خیلی بار می‌دانم هست. ابن سینا تعبیری دارد که انتهای بار علمی‌ام دانستم که نمی‌دانم. این نمی دانم ابن سینایی یک عالمه در آن می‌دانم است.
در پرانتز خاطره‌ای از علامه جعفری نقل کنم. ایشان می‌فرمود ما در کلاس درسی در نجف بودیم که یکی از همکلاسی‌ها فرزند استاد بود. یک روز استاد سر کلاس خود مطلبی را از مرحوم علامه حلی نقل کرد و گفت: من دیشب هر چه فکر کردم راجع به این قضیه ندانستم که چرا مرحوم علامه چنین مطلبی را گفته است؟ پسرش هم سپس گفت من هم ندانستم. استاد گفت تو که ندانستی غلط کردی که ندانستی! من که ندانستم فرق می‌کند. من وقتی می‌گویم ندانستم چرا علامه حلی چنین چیزی را گفته است چون مبانی و کل کتاب‌های علامه را دیدم و گفتم ندانستم. تو ندانستی چون نخواندی و خوابیدی. دو تا ندانستن است.
این تیپ برخورد و جنس نگاه را داشته باشید. یعنی ما در نظام تربیت دینی گاه با یک سری ندانستن‌ها مواجه می‌شویم که آن‌ها را عین علم می‌پنداریم. یا مثل آن استاد که می‌گفت دلیل من سن من است. فقط سکوت ما سکوت نیست، بلکه انگار من را قانع هم می‌کند. اسکات خصم با اقناع خصم فرق می‌کند. در نظام تعلیم و تربیتی ما انگار با این کار قانع می‌شویم نه فقط ساکت. یعنی به استاد اعتماد می‌کنیم و احترامی که برای تجربه و عمر قائل هستیم می‌پذیریم. اما شما بیائید در ساحتی که من از آن ساحت به ساحت بی معنا تعبیر کردم. ساحتی که در آن باری وجود ندارد تا بتوانی مقایسه کنی. مثالی می‌زنم. مسأله‌ای مثل عقب و جلو بردن ساعت در اول مهر و اول فروردین. این کار راحتی نیست، بلکه کار کارشناسی است. یعنی ممکن است 100 کارشناس در صدها ساعت بررسی و ملاحظه برنامه نظم اجتماعی کرده‌اند. معاملات دیجیتالی ما با خارج از ایران چگونه می‌شود و غیره. بعد به این نتیجه می‌رسند که جابه‌جا شود یا نه؟ گاهی اوقات عناصر کاملاً تخصصی را بررسی می‌کنند. مثلاً این جا به جا کردن ساعت چه تأثیری در راندمان کاری اداری دارد؟ مصرف انرژی ما چه قدر با این جابه‌جایی بالا یا پایین می‌رود؟ حال ما در عالم رسانه چه می‌کنیم؟ خبرنگار در خیابان و عرصه عمومی از افراد می‌پرسد نظر شما در این باره چیست؟ راننده تاکسی، بقال و ... . همه در این باره صحبت می‌کنند. ممکن است در این میان چند کارشناس هم باشند و حتی ممکن است همان بقال درباره قضیه فکر کرده باشد ولی این فکر غیر تخصصی و نتیجه کار غیر کارشناسی است. ما چرا واقعاً می‌رویم از این افراد می‌پرسیم؟ ما به هر میزانی که در عالم تجدد و در عالم رسانه نفس بکشیم از این حقیقت به اصالت وجود و چیزی که از آن به بار یاد کردم دور می‌شویم. در این فضا همه چیز هم عرض هم و بی معنا هستند. لذا سخن یک حکیم، پیر، معلم، پدر، متفکر، استاد، نویسنده و روحانی در کنار سخن یک ورززشکار، سینماگر و یک بقال قرار می‌گیرد.
این جا بحث ما بحث نقد است. ما نقد را به عنوان یک روش و ابزار برای نیل به حقیقت می‌خواهیم. برای این تأکید می‌کنم که نقد به مثابه اصل بشود. وقتی نقد اصل شود، غایت نقد، خود نقد می‌شود. یعنی نقد برای نقد. این اتفاق بدی است اگر بیفتد. مثال عینی بزنم. چرا جامعه فکری ما و آدم‌های سنگین از نظر فکری با بحث گفت‌وگوی تمدن‌های آقای خاتمی مخالفت کردند؟ گفت‌وگو که چیز بدی نیست. ما هم الآن گفت‌وگو می‌کنیم. گفت‌وگو یک اصل قرآنی است. چرا با آقای خاتمی درافتادیم؟ برداشت ما این بود که در مجموعه حرف‌هایی که آقای خاتمی از گفت‌وگو زد غایت گفت‌وگو، خود گفت‌وگو شد. گفت‌وگو برای گفت‌وگو شد. این دیگر قرآنی و حکیمانه نیست. غایت گفت‌وگو تأثیرگذاری است. من با شما گفت‌وگو نمی‌کنم که فقط گفت‌وگو کرده باشم. گفت‌وگو می‌کنم که شما را به عالم خودم بیاورم و تأثیر بگذارم. و الاّ اگر از این طرف بیائی بحث پلورالیسم معرفتی را راه بیندازی و همه را بگویی حق و بعد بگویی آدم‌هایی که همه حق هستند بیایند گفت‌وگو کنند! این سخن لغو و عبثی است. ما به خاطر همین عبثیت با آقای خاتمی درافتادیم. این جنس شعارها در دنیای غرب خیلی رایج است؛ مثل هنر برای هنر. طرف نقاشی می‌کشد که فقط نقاشی کشیده باشد. کوزه می‌سازد که فقط کوزه ساخته باشد. همین اندازه.

● الآن وضعیت نقد برای نقد هم دیده می‌شود؟
قطعاً هست. اتفاقاً روشن‌فکری همین است. وقتی تعریف می‌کند خودش را و می‌گوید ذات روشن‌فکر نقادی‌گری است و می‌گوید روشن‌فکر یعنی انسان نقاد، یعنی این که هیچ غایتی برای خودش تعریف نکرده است جز نقد. روشن‌فکر اسم قشنگی دارد که البته درون این اسم پارادوکس وجود دارد. زیرا فکر نمی‌تواند تاریک باشد. فکر عین روشنایی است. فکر هم جنسش ایجاب است و اثباتی. وقتی کسی می‌گوید من روشن‌فکر هستم معنی آن این است که رسالت اصلی‌اش کار ایجابی و وجودی است. وقتی می‌گوید ذات من ذات انتقادی است، یعنی رسالت اصلی من سلب است نه ایجاب.

● فکر کنم عنوان را بگیریم بهتر است ...
بله. من احساس می‌کنم ما نمی توانیم بگوییم نقد برای نقد، گفت‌وگو برای گفت‌وگو، هنر برای هنر. این‌ها یعنی این که غایت از انسان گرفته می‌شود. غایت می‌شود همانی که دارد انجام می‌دهد. اتفاقاً این با مبانی غرب جور در می‌آید. چون در غرب، حق و حقیقت، ما به ازائی بیرون از انسان ندارند تا انسان خودش را آن‌گاه که با او تنظیم می‌کند، سلوکش شود سلوک حقیقت طلبی.
فهم ما از حقیقت این گونه است که در ظرفی، خداوند ودایعی قرار داده است که آن‌ها اصیل و حق و حقیقت هستند. مثل صداقت و وفا که در چیزی به نام نفس‌الامر قرار داده است. حال ما انسآن‌ها کمال خود را در نیل به آن ودایع تعریف می‌کنیم. به هر میزانی که ما تجلی بیش‌تری از عناصر آن ظرف شویم، ما داریم کمال پیدا می‌کنیم. یعنی به هر میزان که من تجلی صداقت شوم و وفا و غیرت، کمال پیدا می‌کنم. انسان غربی بیرون از خودش عالمی را نمی‌شناسد و ظرفی و طوری را نمی‌شناسد تا بخواهد خودش را با آن تنظیم کند. تصریح کرده است که حق یعنی همین که من دارم انجام می‌دهم. ظرفی بیرون نیست که توی آن حقی باشد که من خودم را با آن تنظیم کنم. وقتی می‌گوید حق یعنی عملی که انجام می‌دهم یعنی غایت خودش است. لذا کاری هم که انجام می‌دهد خود آن کار می‌شود غایت. اگر هنر انجام می‌دهد و یا نقد انجام می‌دهد می‌گوید غایت همین است. چون چیزی بیش از این عالم نمی‌شناسد. لذا انسان غربی آینده دارد غایت ندارد. لذا همه چیزش حال است. این تعابیری است که آن‌ها به کار برده‌اند. مثلاً سکولاریسم را گفته‌اند فقط این جا و اکنون را می‌شناسد. نه زمانی و نه مکانی غیر از این زمان و مکان نمی‌شناسد. زمان‌ها و مکان‌های ملکوتی و غیبت وش در ساحت سکولاریسم رخت بر می‌بندد. همه چیز این جا و اکنونی می‌شود. لذا حتی وقتی برای کمال حرکت تاریخی بشر هم می‌خواهد فکر کند به فراتر از اکنون نمی‌رسد. به پایان می‌رسد؛ پایان ایدئولوژی، تاریخ، علم و پایان‌ها. کسی که فکرش آن گاه که به اوج می‌رسد، خروجی اش پایان است، این یعنی در آن حرکت نیست. ما این‌گونه نیستیم. ما نمی‌گوییم اکنونِ ما، پایان ماست. ما فردایی را داریم وعده می‌دهیم. ما به حکومت جهانی حضرت مهدی (عج) قائلیم. ما به فردای آن حکومت و یوم الحشر قائلیم. ببینید حرکت بشر را از کجا به کجا می‌بریم؟ لذا من نمی توانم تئوری پایان بدهم. مخصوصاً مقارنت میان پایان و حال. بگویم پایان اینجاست و اکنون هست. اما آن‌ها می‌گویند لیبرال دموکراسی پایان است. همینی است که ما الآن به آن رسیدیم. می‌گویند ساحت مدرن پایان ساحت تاریخ بشر است. از این پس همین ساحت مدام پوسته عوض می‌کند، بدون این که ساحت جدید بخواهد کشف شود.

● منظور شما از نقد آزاد و طبیعی چیست؟ آیا شما اصالت نقد را نفی می‌کنید؟
وضع طبیعی که من گفتم قطعاً آن چیزی نیست که هابز گفت. وضع طبیعی که لاک و منتسکیو مطرح کردند خیالی است. آن‌ها می‌گویند بشر روزی در یک وضع طبیعی زندگی می‌کرد. تقریر هابز از لاک و روسو متفاوت است؛ در این که چه اتفاقی افتاد که از وضع طبیعی خارج شد و وارد فضای دولت و نظم و قانون شد. طبیعی آن‌ها موهوم است. هیچ آیتمی ندارند برای متمایز کردنش از غیرش.
مثلاً آیتم زمان یکی از آن آیتم‌هایی است که می‌تواند آن را حد بزند. بگوییم ما از این وضع طبیعی کی خارج شدیم؟ می‌گوید: نمی‌دانم. مراد من از وضع طبیعی، حیات طبیعی بشر است؛ غذا می‌خورد، نیاز به ازدواج دارد و غیره. یعنی چیزی که برای همه ما ملموس است. جریان علم در محافل علمی باید به گونه‌ای باشد که جوشش باشد نه سفارش. یک وقت است که سفارش می‌دهیم که یک تئوری علمی تولید شود و هنگامی دیگر در یک بستر آزاد تعقل به طرح رسیدی و مدام آن را تکمیل کردی و وقتی قابل ارائه شد، مطرحش می‌کنی. لذا ما آمدیم پژوهش‌های خودمان را طبقه‌بندی کردیم؛ پژوهش‌های بنیادین و راهبردی. برای هر کدام ویژگی‌هایی آوردیم. مثلاً پژوهش راهبردی ناگزیر است که زمان‌مند شود. پژوهش بنیادین قرار نیست زمان مند شود. راهبردی زمان‌مند است و قرار داد پژوهشی در آن زمان موضوعیت دارد. یعنی با شما قرارداد پژوهشی بسته می‌شود که در تاریخ مشخص مثلاً دو جلد کتاب در موضوع مشخص باید تحریر کنی. تحدید زمانی مهم است. اما در پژوهش بنیادین امکانات و شرایط تولید علم را می‌دهند و بعد می‌گویند فکر کن. این فکر هم یک زمانی باید جوشش داشته باشد. کی؟ نمی‌دانم.
کارفرما خود را موظف می‌داند در تمام مدت محقق را حتی آن گاه که جوششی از او سر نزده است تأمین کند. فکر آن جا در می‌آید؛ یعنی در پژوهش های بنیادین.

● نقد در اندیشه دینی ما واجد اهمیت شمرده شده و یکی از واجبات دینی ما امر به معروف و نهی از منکر است که به نظر می‌آید تنه به تنه نقد می‌زند. در همه عرصه‌ها از عرصه سیاست تا اجتماع و دین و عرصه اقتصاد محل برخورد این اصل است. از طرف دیگر ضعف فرهنگ نقادی در جامعه ما به شدت دیده می‌شود و آسیب‌های زیادی را هم سبب شده است. در این زمینه بفرمائید راهکار علمی به چه صورت می‌تواند باشد و شاخص‌های آن چیست؟
ما در اسلام مراتب، مراحل و ابزار و زبان نقد داریم. همه این‌ها هم در اسلام مورد تأکید است. در بحث مراحل، مفاهیم فراتر از بحث امر به معروف و نهی از منکر است. مفهوم نصیحت، مشورت و حتی مفهوم فقهی وصیت، همه این‌ها مراحلی از نقد هستند. گاهی ما فردی را نصحیت می‌کنیم. زبان مناسب نصحیت چیست؟ لین است. یعنی باید یک زبان نرم باشد. زمانی کسی را امر می‌کنیم. زبان امر زبانی است که حتی اگر لین باشد، باید مقتدر باشد. ما خواهش به معروف نداریم. امر به معروف داریم. خیلی سال‌ها قبل در اصفهان و در تاکسی بودم. راننده نوار گذاشت. من به راننده گفتم خاموش کن. او گفت امر می‌کنی؟ من گفتم ظاهراً امر به معروف داریم. خواهش به معروف نداریم. البته این کلمات را بی‌ادبانه نگفتم ولی مقتدرانه گفتم و می‌گویم چون امر به معروف است. در امر به معروف هم مراحلی وجود دارد. بر فرض مثال بحث تکفیر را ببینید. تکفیر لسانی است و الزامات رفتاری خاصی دارد. اگر کسی را تکفیر کنی می‌توانی او را بکشی. یعنی مرتد فطری است. به رفتار کشیده می‌شود. همه این‌ها مراحلی از نقد است ولی در پوشش‌ها، شکل‌ها و مفاهیم مختلف. ما یک مراتب نقد هم داریم. مراتب فردی است. یعنی یک فرد را نقد می‌زنیم. یک وقت اجتماعی است که دو شکل است؛ اجتماعی تخصصی و اجتماعی عمومی. یعنی هنگامی می‌خواهیم حوزه علمیه را نقد بزنیم. کاری که آقای سروش کرد. اشتباه او این بود که مرتبه نقد تخصصی را با مرتبه نقد عمومی خلط کرد. نقد حوزه را مثلاً در دانشگاه صنعتی اصفهان گفت. شاید این اشتباه را آقای ملکیان نمی‌کند. او مراتب نقد را رعایت می‌کند. نقد حوزه را در حوزه مطرح می‌کند و به طور تخصصی هم مطرح کرد. این مراتب یک فلسفه دارد. فلسفه تعلیم و تربیت است که یکی از مشخصات آن تدریجی بودن است. شما نمی‌توانید به یک بچه دبستانی مطالبی را بگویید که قرار است 12 سال بعد در دانشگاه بگوئید. نمی توانید به بچه‌ای که بلوغ جنسی نیافته آموزش جنسی بدهید. ابزار نقد هم داریم که هم زبان، قلم و هم رفتار است. یعنی هنگامی فردی را زبانی نقد می‌زنم با همان مراحل نصیحت، مشورت و امر به معروف. هنگامی دیگر قلم می‌زنم یا نامه می‌نویسم و یا کتابی در نقد او می‌نویسم. هنگامی دیگر رفتار می‌کنم یعنی جهاد می‌کنم. همه این‌ها زبان‌های نقد هستند؛ زبان رفتاری و قلمی و گویشی نقد.
نقد زبان هم دارد. هنگامی زبان نقد ما زبان هنر است که متفاوت است. زبان طنز با شعر و زبان جدل و کاریکاتور و با زبان برهان متفاوت است. شما نمی‌توانید کاریکاتوریستی را که کاریکاتور شما را داخل مجله‌اش کشیده و دماغ شما را ده برابر واقعی کشیده شکایت کنی که او دروغ گفته است. نه. چون او زبان کاریکاتور را استخدام کرده در آن زبان ابعاد به هم می‌خورد. یا زبان طنز و یا به طور عمومی زبان هنر و فیلم به طور کلی متفاوت از زبان بیرونی است. زبان‌ها را در نقد باید استخدام کرد. گاه زبان، زبان هنر است و گاه زبان استدلال است. زبان استدلال هم شکل‌هایی دارد. منطق، فلسفه، روش تجربی است. شما یک چیزی را که بخواهید با تاریخ ثابت کنید شکل کار با چیزی که بخواهی با فلسفه ثابت کنی، فرق می‌کند. در فلسفه یا ریاضی می‌توانی بگویی این هست و جز این نیست. ولی در همه اثبات‌های تاریخی نمی‌توانی بگویی. واقعاً نمی توانی بگویی فلان قرارداد را مثلاً سپهسالار امضا کرده است. همه کدها و عوامل تأثیرگذار آن چنان که در ریاضی قابل جستجو است در علم تاریخ قابل جست وجو نیست. لذا یقین تاریخی با یقین فلسفی و منطقی و ریاضی متفاوت است. شما الآن یقین دارید که سالم به مقصد می‌رسید وقتی که سوار هواپیما می‌شوید؟ یقیناً این یقین، یقین ریاضی نیست. یک اپسیلون احتمال می‌دهی که هواپیما دچار اشکال شود و سقوط کند. دین وقتی به ما اجازه می‌دهد که نقد بزنید اجازه می‌دهد که در تمام مراتب و مراحل و زبان‌ها و ابزارها تجّور داشته باشید. لذا زبان دین در ساحت نقد اگر وقتی انحصار پیدا کرد به یکی از این زبان‌ها کم کارآمد می‌شود. شاید یکی از آسیب‌های روحانیت ما در تبلیغ دین این امر است. مثلاً روحانیت ما عمدتاً در تبلیغ دین زبان استدلال را استخدام کرده است یا زبان وعظ و نصیحت آن هنگام که منبر می‌رود. اما زبان‌های دیگر هم هست. ما چه قدر در تبلیغ دین زبان هنر را استخدام کرده‌ایم تا بیاییم مثلاً سریال یوسف پیامبر را بسازیم؟. ما چه قدر در تبلیغ و تفسیر دین زبان طنز را استخدام کردیم تا بشویم آقای قرائتی؟ آقای قرائتی زبان طنز را به زبان استدلال تفصیلی پیوند زده است. چه قدر کارآمد هم هست! سلحشور زبان هنر و فیلم را به زبان تفسیر قرآنی پیوند زده بود. چه قدر کارآمد بود. اگر ما در تبلیغ دین، زبان و یا حتی ابزار انحصاری داشته باشیم و یا خودمان را در یکی از مراحل یا مراتب نقد محصور کنیم، همه این‌ها به ضرر ماست. دین آن گاه موفق می‌شود که در تمام این زبان‌ها، ابزارها مراتب و مراحل، امکان نقد را مهیا کند. آن وقت طبعاً عالم دیگری ساخته می‌شود و کارها جور دیگری پیش می‌رود.

● اصلی از قانون اساسی ما مختص امر به معروف و نهی از منکر است. ولی عملاً در ساحت اجتماع و پای عمل انجام نمی شود. از ریزترین مسائل تا مسائل کلان و حکومت داری. با توجه به این که نقد و امر به معروف دو روی یک سکه هستند به نظر می‌آید غفلت از امر به معروف و نهی از منکر ما را دچار مشکلاتی کرده است. تبیین شما از چرایی این معضل چیست؟
عمده کسانی که در فضای طبیعی علمی در ساحت نقد نمی‌آیند آدم‌های غیر مغرض و کسانی هستند که وجه اثباتی نقد را ندارند. نقد لازمه یک اثبات است. شنیدید که می‌گویند تعرف الاشیاء باضدادها. اگر من حضرت علی(ع) را زیبا توصیف کنم خود به خود جای معاویه معلوم می‌شود. البته باید به معاویه هم بپردازیم اما معاویه در تبیین یک حرکت تکاملی اصالت ندارد؛ اصالت با علی است. چون علی بهره وجودی دارد. اگر من حرف‌های قشنگ داشته باشم از نقد نمی‌ترسم. اگر استدلال‌های قوی داشته باشم از نقد نمی ترسم. من برای آدم‌های بدون غرض و مرض آسیب جدی را این می‌بینم. شیوه حیات ما این گونه شده که در مورد هر چیزی زیاد غُر می‌زنیم. مثلاً قصه حجاب را ببینید. به هر شهروند ایرانی که بگویید در این باره غر می‌زند. حال یا مثبت یا منفی. یا می‌گویند چه وضعی است. خیابان‌ها را به گند کشیده‌اند و یا می‌گویند چه وضعی است که نیروی انتظامی این گونه با خشونت با مردم رفتار می‌کند. اما به ندرت وجود دارند کسانی که بلافاصله سؤال کنی که حالا باید چه کار کنیم؟ پاسخی داشته باشند. از آن آقای متدین بپرسی واقعاً حرفی و طرحی ندارد. کسی که معمولاً طرح اثباتی دارد از نقد هراس ندارد. چون نقد نتیجه طرح اثباتی‌اش می‌شود.
این راجع به آدم‌های بدون غرض و مرض بود که معمولاً در ساحت نقد هم وارد نمی‌شوند. گاهی اوقات درک و فهم‌های غلط از بعضی آموزه‌های دینی یا هنجارهای فرهنگی باعث می‌شود دچار مشکل شویم. مثال می‌زنم. فردی به من گفت من در ارگانم که کار می‌کنم افرادی هستند که نماز نمی خوانند. من گفتم آیا به آن‌ها گفتی که بخوانند و امر به معروف کنی؟ او گفت نه! من نامرد نیستم که نان مردم را ببرم. این درک غلط است. او فکر می‌کند طرف را با اهرم‌های قانونی موجود دعوت به نماز کنی انگار نامردی و نان می‌بری. لذا این تیپ آدم‌ها که درک غلط دارند خود را کنار می‌کشند. بخش خیلی عمده‌ای از کنار کشیدن‌ها که ما هم خیلی مصداق آن هستیم این است که خیلی اوقات، محیط، رفتار ما را جهت می‌دهد. فرض کنید شما درون یک حرم و مکان مقدسی هستید. خانمی را با وضعیت بد حجابی می‌بینید. این جا چه قدر انگیزه دارید تا به او تذکر بدهی؟ تا این که خانمی را کنار ساحل و یا پارک با حالت بد حجابی می‌بینی. این جا چه قدر انگیزه داری؟ قطعاً شدت انگیزه‌ها یکی نیست. شما عوض شدید؟ یا خانم عوض شده است؟ نه! تأثیر محیط است. ما برای محقق کردن مابه‌ا‌زای نقد باید شرایط اجرای نقد را محقق کنیم. اگر بخواهی لب ساحل به خانمی که با شکل زننده‌ای ظاهر شده نقد داشته باشی، باید قبل از آن یک چیزهایی را آن‌جا گذاشته باشی تا به او هشدار دهی؛ از شرایط فیزیکی گرفته تا معنوی. فرض کنید یک دکه امر به معروف وجود داشته باشد که قانون را نمایندگی کند. باید باشد تا شما انگیزه داشته باشی. خیلی طبیعی است که در غیاب این عوامل شما امر به معروف انجام ندهی. محیط نقش دارد. دختران ما وقتی دانشگاه می‌روند بعد از مدتی هوس می‌کنند چادر را بردارند. این انداختن چادر معلول این نیست که شما فکر کنی این دختر خانم در هر کلاسی که رفته، استادها به او نیش زده‌اند. قصه این‌گونه است که محیط، محیطی است که اقتضا دارد که چادرت را برداری. شما سر یک کلاس‌ سال‌ها با جوانانی با همه اقتضائات جوانی، می‌نشینی و راه می‌روی و... اقتضائات زیادی را این جا مهیا می‌کند. ما وقتی می‌خواهیم نقد بزنیم باید محیط را محیط نقد کنیم، لذا پذیرش بالا می‌رود. لذا ما وقتی یک چیزی را text می‌گوییم تمام روابط منتهی به یک پدیده text آن پدیده هستند. مثلاً سریال حضرت یوسف، فقط آن فیلمی که از تلویزیون پخش می‌شود نیست. اگر می‌خواهیم آن سریال را تحلیل کنیم آیتم زمان را باید در نظر بگیری. اگر این سریال را ساعت دو نیمه شب پخش کنی این همه بیننده نداشت. مثلاً مجموعه مسیج هایی که قبل و بعد از این حلقه رد و بدل می‌شود، text این فیلم است. یعنی شما برای تحلیل این فیلم باید آن‌ها را شناسایی کنی تا آن‌ها را سر جایش فهم کنی. نقد وقتی می‌خواهد در یک موضوعی صورت بگیرد، باید آن محیط نقد (context) با تمام آیتم‌های لازم ایجاد شود.
نمی‌گویم تا آن‌ها را ایجاد نکردیم نقد را ایجاد نکنیم. یک خیال و توهم است که فکر کنیم باید تمام مقدمات به شکل مطلوب چیده شود و بعدش نقدی محقق شود. ولی توجه داشته باشیم نقد آن گاه کارآمد خواهد بود که شرایط نقد مهیا باشد.

● مبحث دیگر قابل توجه عدالت در عرصه نقد است. به نظر می‌آید در عرصه عمومی دچار این نقصان هستیم که به یک موضوع بسیار پرداخته می‌شود مثل حجاب ولی موضوعات بسیاری که بسیار هم در زندگی ما تأثیر دارد که مغفول مانده‌اند. توجه به مستضعفین، ثروت‌های باد آورده و بسیاری موارد مبتلا به دیگر. آیا عدالت در نقد واجب است؟ در حوزه نظر و عمل تبیین شما چیست؟
عدالت در نقد، موضوع به جایی است. مثال علمی بگویم. بی انصافی است در مقام ارزیابی تطبیقی دو نفر که قلمرو فعالیت آن‌ها کماً و کیفاً متفاوت است با آیتم‌های ثابتی ارزیابی کنیم. فردی را در نظر بگیرید که در طول سال بیست برنامه رسانه‌ای دارد؛ تلویزیونی، رادیویی و مطبوعاتی و فرد دیگری دو برنامه دارد. وقتی بخواهیم این دو را نقد بزنیم بگوییم ایشان 5 تا سوتی (اشکال) دارد و دیگری 3 تا. این بی انصافی است. اولی در بیست تا سخنرانی 5 اشکال دارد و دیگری در 2 سخنرانی 3 تا اشکال. خیلی طبیعی است فردی که قلمرو فعالیتش گسترده‌تر است، اشتباهاتش گسترده‌تر شود. مثال می‌زنم از بچه‌های انقلاب. آقای عباسی را ببینید. من شخصاً معتقدم ایشان یک جاهایی هم اشتباه کرده است. یا افراطی یا تندی کرده است. اما این اشتباهی نیست که او را آن چنان نقد کنم تا بایکوت کنم او را و بعد در برابر ایشان مقدس بپندارم کسانی را که با همان ملاحظاتی که عرض کردم هیچ موقع شجاعت یا انگیزه نقد کردن کسی یا چیزی را ندارند و حاضر شوند از قِبَل نقدی که به آن‌ها می‌زنند آسیبی به آن‌ها برسد.
یا داخل قم آقای غرویان را در نظر بگیرید. برخوردی از جانب جامعه علمی و حتی از جانب دوستان مؤسسه امام خمینی با ایشان شد که برخورد غیر عادلانه‌ای بود. آقای غرویان در تمام سال های دوم خرداد سنگر ما بود. حرف می‌زد، می‌نوشت، مناظره می‌کرد. خیلی طبیعی است فردی در این سطح،‌ 4 تا اشتباه هم بکند. بعد ما بیائیم این آقا را به دلیل اشتباهش پرت کنیم و بعد یک نفری را که هیچ موقع اندازه آقای غرویان، انگیزه، شجاعت و غیرت برای حضور و دفاع نداشته و به همین دلیل چون نیامده اشتباه نکرده فرض کنیم او را مقدس و محترم بپنداریم و دیگری را شخص خائن و ضد انقلاب معرفی کنیم. این بی انصافی است این در حوزه رفتارهای علمی و فکری است. در حوزه‌های اجتماع هم نمونه‌هایی را مطرح کردید. بله ما وقتی می‌گوئیم نقد، نقد نباید به دلیل عنصر عدالت کاریکاتوری شود. کاریکاتوری شدن نقد این است که چیزی را که مثلاً باید اندازه دو درجه گیر بدهی 20 درجه گیر بدهی. این یعنی کاریکاتوری کردن واقعیت. نقد باید سرجایش و به اندازه باشد. تعبیر امام علی (ع) که از عدل داشتند نقد باید معطوف به حقیقت و عدالت باشد. عدل را امام چه فرمودند؟ فرمودند: «هر چیزی سر جایش باشد.» حال کجاها این بی‌عدالتی در نقد پیش می‌آید؟ در رفتارهای اجتماعی ما. معمولاً در نقاط بحران به وجود می‌آید. مثلاً دو دوست با هم قهر هستند. یا زن و شوهری که می‌خواهند از هم طلاق بگیرند. وقتی حرف می‌زنند آن قدر از طرف مقابل بد می‌گوید گویی 20 سال فقط آن فرد بدی و تمام بدی‌هایش را فهرست کرده است. شما 20 نقد را در 20 سال بگذارید، هیچی نیست. اگر زمان را جزو شرایط بگذارید می‌بینید آن اندازه که سیاه می‌پنداریدش، سیاه نیست. نمونه‌های زیادی می‌بینیم. قصه مرحوم آقای کردان هم این گونه است. هیچ کس قبول نمی‌کند با مدرک جعلی تدریس کند و هیچ کس بر عمل او صحه نگذاشت ولی نقدی که از او شد نقد غیر عادلانه و کاریکاتوری شد. یعنی نسبت با کارآمدی‌ها و خدمت‌هایش این نسبت ملاحظه نشد.

● مبحث دیگر مصلحت‌اندیشی در نقدها است. به نظر می‌آید در یک سری قضایا بیش‌تر در عرصه‌های کلان سیاسی و قدرت پیش می‌آید که نقد یک سری اشخاص و نهادها برخلاف مصلحت نظام و اسلام و حکومت تلقی می‌شود و با این مستمسک بسیاری از ظرفیت‌های درون نظام مغفول واقع می‌شود. توضیح شما چگونه است؟
من مصلحت سنجی را عین عدالت می‌بینم. نمی‌گویم نقد نباید مصلحت‌بینی داشته باشد. برای همین گفتم که نقد یک مراتبی دارد. گاهی فردی است، گاهی اجتماعی تخصصی و گاهی اوقات اجتماعی عمومی است. مصلحت‌سنجی عین حکومت‌داری است. مصلحت‌بینی در بحث نقد عین عدالت است. تردیدی در آن نیست. لکن به شرطی که بتوان صغری‌ها را احراز کرد و اثبات کرد. گاهی اوقات ما به غلط می‌پنداریم نقد فلان شخصیت نقد نظام است و فکر می‌کنیم نقد این آقا برای ما بازتاب جهانی درست می‌کند که مفسده‌اش از منفعتش برای ما بیش‌تر است. اگر این مصادیق را احراز کردیم آن وقت عقل حکم می‌کند که نقد نکنیم و یا در فضای عمومی نزنیم. نقد با مصلحت‌بینی و مصلحت‌سنجی عین عدالت است. نظر شخصی من این است که صغری‌های ما زیاد درست نیست. مثلاً گفتند نقد آقای هاشمی نقد نظام بود. لااقل نظام در مرحله تثبیت و تکامل خودش دیگر این گونه نیست. در این مرحله نظام ما از مرحله تعلق به افراد رها شده است. ولی مقام معظم رهبری نماد این نظام است. شأن ریاست جمهوری نماد حاکمیت است. حساسیت‌ها و نقدها باید درباره این جایگاه‌ها و بازتاب‌ها باید مناسب گفته شود. من فکر می‌کنم همه ظرفیت‌های نقد را می‌شود فعال کرد؛ لکن با احتساب آن مراحل و مراتب و زبان. اشتباه نشود. نقد اگر سر جایش نباشد به هتاکی و خیلی چیزهای دیگر ختم می‌شود. ما نمونه‌های تاریخی داشتیم در فضای مطبوعات زنجیره‌ای که سال ها پیش شاهد بودیم. آن‌ها هم مدعی بودند که نقد می‌زنند. وقتی نقد سر جایش نباشد، مصلحت‌بینی‌ها نشود به حوزه ضد اخلاق وارد می‌شوید که فضا را آلوده می‌کند.

● در یک نگاه شهودی می‌بینیم که در عرصه‌های مختلف در عرصه دانشگاه، روشنفکران و هنرمندان آستانه تحمل پایینی نسبت به نقد وجود دارد. علت چیست؟
نقد تبدیل به هنجار و روش و قانون نشده است. به یک کارگردان که از فیلمش استقبال شده جایزه می‌دهیم اما به یک نویسنده‌ای که حوزه نقادی‌گری را در این موضوع فعال کرده هیچ گاه جایزه نمی‌دهیم. این امر باعث می‌شود حداقل فضای نقد ناهنجار بماند. فضای نقد اگر بخواهد رونق پیدا کند باید تبدیل به هنجار و قانون و روش شود. من اصل شدن نقد را نمی پذیرم ولی روش شدن آن را می‌پذیرم. به شکل راهبردی زمان زیادی لازم است تا فکر کنیم چگونه نقد را در یک حلقه محدودتر نهادینه کنیم. سپس آن را الگو دهی کنیم و به جاهای دیگر بکشانیم. شاید کرسی‌های نظریه‌پردازی یکی از راه هایی باشد که ما را پذیرای نقد کند.
«منبع : باشگاه اندیشه»






عناوین دیگر :
كانوني براي جوانان؛ باشگاهي براي انديشه
از انقلاب كبير ايران تا نظم نوين اسلامي
جوانان، اشتغال، هرمی ها و...
جهانی‌ شدن درگفت‌وگو با دکتر رامین خانبگی‌
نگاه تطبیقی به اقتصاد معاصر وسیرۀ اقتصادی پیامبر
کانون اندیشه جوان
کانون اندیشه جوان در سال 1377 برای پاسخگویی به نیازهای اندیشه‌ای جوانان تأسیس شد. ادامه...

آخرین مطالب
احراز رتبه های اول، دوم و سوم مقالات زمانه در هجدهمین جشنواره مطبوعات
مقالة «آرمان شهر آينده»، محمدمهدي سيار رتبه اول در بخش مقالات فرهنگی، «يمن در تعارض» گفت‌وگوي زمانه با محمود پيربداقي، رتبه دوم در بخش بیداری اسلامی و ملت های مسلمان و مقاله ی «معماي بيني كلئوپاترا وسيلي خانم مأمور»، حسين افق رتبه سوم در بخش مقالات سياسي را به خود اختصاص دادند.

پنجمين جلسه از سلسله درس گفتار سينماي اشراقي با حضور حجت الاسلام عباس محسني در كانون انديشه جوان برگزار مي گردد
دكتر حسين كچويان: نظریه‌های دنیایی شدن اولین فلسفه‌های تاریخ غرب هستند که در عصر روشنگری ایجاد شدند.
دكتر جميله علم الهدي: تربیت سکولار به معنی تربیت غیر مذهبی ممکن است
حجت‌الاسلام‌والمسلمين احمد رهدار: سكولاريسم را به ساحت علم مي‌كشانند
حجت‌الاسلام دكتر حمید پارسانیا: بهترین معادل برای سکولاریسم معنای دنیوی گروی و این جهانی بودن است
حجت‌الاسلام دكتر عبدالحسین خسروپناه: لزوم رصد و شناسایی تهدیدهای سکولاریسم
حجت‌الاسلام علیرضا قائمی‌نیا: وقتی فرهنگ برتر نباشد سکولاریسم حاکم می‌شود
حجت الاسلام داوود مهدوی زادگان: سکولاریسم چیزی فراتر از ایدئولوژی است
حجت‌الاسلام‌و‌‌المسلمين علی اکبر رشاد: پست سکولاریسم اکنون یک مسئله شده است
همايش ملي اسلام و سكولاريسم برگزار شد
خبرنامه
جهت عضويت درسيستم اطلاع رساني سايت و استفاده از مزاياي آن، ايميل خود را وارد كنيد.

عضويت لغو عضويت


تبلیغات
عماد مغنیه
شماره بیستم
درس گفتار

ابر واژه
آمار
بازدید امروز: 279
بازدید دیروز: 1239
بازدید از ابتدا: 1907454
RSS | RSD | ATOM
آخرین به روزرسانی:سه شنبه، ۲ اسفند ۹۰