سخن روز

اساس خلقت بنا بر محبت است. تمام عبادات ناشی از محبت است (هل الدین الا الحب). هر چقدر محبت به خدا بیشتر باشد، از معاصی و گناهان بیشتر دوری می‌شود. کسی که توجه‌اش در نماز کم است، مشکل محبتی دارد.

علامه امینی (ره)

شریعتی؛ از مخالفان تا موافقان :: اردوی جهادی با حقوق مکفی! :: به مردم بگوييد كه عزلش كنند :: آيا امام لبخند هم مي زد؟! :: فروش سیگار در بوفه دانشگاه ها

تو که می‌نویسی!
"سیدامین رحمان‌نژاد "
یک تابلو سبز یا سیاه هم جلویت. حالا اگر خیلی شانس می‌آوردی و مدرسه‌ی خوبی می‌رفتی، رنگ تخته‌ات سفید بود؛ وایت برد!
توی این هیر و ویری و کلاس‌های پشت هم و خسته کننده، چند تا زنگ و ساعت بود که برایت جشن به‌حساب می‌آمد. ورزش و پرورشی برای همه بود. اما برای همان‌ها که شانس آورده بودند و تخته‌ی سفید گیرشان آمده بود، شاید زنگ کامپیوتر و کتابخانه هم اضافه می‌شد به لیست این جشن‌ها. زنگ انشا هم برای من در حکم همان جشن‌هایی بود که گفتم. مثل کوچکی تمام آرزوهای کودکانه، رسیدن این زنگ هم برایم شده بود آرزو.
•••
"دست ما با قلم سازگارتر است تا با تفنگ. اما ...

امت یک نفره
"حمیدرضا غلامزاده"
نیمه‌های شب بود که پدر از خواب بیدار شد؛ وقتی آرام و خاموش به پشت در اتاق پسر رسید، با دقت گوش کرد تا دعای شبانگاهی فرزندش را بشنود. با اینکه می‌دانست چگونه پسری تربیت کرده، باز هم از شنیدن دعای پسر مبهوت ماند: «...خدایا، کمک کن تا بتوانم دنیا را تغییر دهم!» آن زمان سیدمحمد حسینی بهشتی در دوران دبیرستان به سر می‌برد؛ بهترین زمان برای کسی که بخواهد آینده خود را ترسیم نماید. سید جوان راه دشوار، ولی با اعتقاد را انتخاب کرده بود.
***
اوایل انقلاب، احزاب مختلف سعی داشتند انقلاب را به نام خود مصادره کنند؛ بازار بحث و مناظره بسیار داغ بود.

پدر مادر بعد از اين
"نرگس فتحي"
پدرت خوب، مادرت خوب، … (و يك سري جمله ي اعتراضي يا بلكه هم نصيحت گونه در ادامه)
پدر آمرزيده، مادر آمرزيده، … (و ايضاً همان حرف ها)
پدر مادر … (بيب … از آوردن ادامه ي جمله معذوريم! )
پرانتز باز (ولي از عبارت اخير اين طور استنباط مي شود كه از فردي خطايي سر زده و اطرافيان، پدر مادر شخص مورد نظر را مورد عنايت و بذل توجه قرار داده اند. لذا اينطور نتيجه مي گيريم كه همگان بر تأثير نقش پدر و مادر در تربيت و شكل گيري فرزندان اذعان دارند.) شايد پرانتز بسته.
چه پرانتز نفس گيري. پرانتز كه اينقدر طولاني نمي شود. اصولاً بايد از مقدمه گذشت و رفت سراغ محتوا.

به خاطر عشق
"سيد‌محمد‌حسين ‌موسوي ‌فراز"
"... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي‌يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبایي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.
عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام..." (1)

ايران... آمريكا... لبنان... ايران...
او از ايران آغاز كرد، اما نه مثل هر ايراني. از دبيرستان و دانشگاه گذر كرد.

ز غمی تلخ حکایت می کرد
"محمدباقر پوراميني"
زیبایی شهر، به آمد و شد پیامبر(ص) بود و طنین روح بخش او.
اما رفتن اش، جانکاه بود و کمرشکن؛ مخصوصاً اگر تسلی هم نباشد و بجای غمخواری، غمی را هم بر تو بیفزایند؛ حقت را غارت کنند و با خشم، خروش ات را خاموش کنند!
چه باید می کرد فاطمه.
یا بیت الاحزان می رفت و یا احد؛
حوادث تلخ پس از رحلت پیامبر(ص ) فکرم را درگیر کرده بود و سرانجام مرا به احد کشاند.
وقتی بر سر مزار حمزه رفتم، ديدم كه فاطمه(ع) آنجاست و مشغول گريستن؛ طنین سوزناک گریه او همچو پدرش، پیامبر(ص) بود.
پیشتر صدای گريه پیامبر(ص) را در بقیع شنیده بودم؛ زمان خاکسپاری تنها پسرش ابراهیم.

آن سفر كرده
"سمیه اصلانی"
همه کیپ تا کیپ ایستاده بودند. 57 ای ها را می گویم. همان بزرگ مردان وعده داده شده. (1) همان مو فرفری ها با آن شلوارهای پاچه گشاد، بلوزهای چهارخانه، یقه های پهن، مانتوهای پیلیسه و چادرهای رنگی.
تا چشم کار می کرد جمعیت بود و اشک شوق و حسرت دیدار.
ستاد تدارکات اعلام کرده بود: «باید فرودگاه فرش شود و خیابان ها چراغانی. باید...» نگذاشت. گفت: «مگر دارد کوروش می آید. یک طلبه روزی از ایران خارج شده و حالا دارد بازمی گردد.» او با همه فرق داشت. با همه کسانی که در کتاب های تاریخمان خوانده بودیم. ساده آمد و آمدنش در دو کلمه خلاصه شد؛ "امام آمد."

چهچهه ي داوودي
"عليرضا نادعلي"
سالهاست كه ستارگان، آسمان سحر را با زمزمه نغمه سحرانگيز تو بوسه باران و ترك مي كنند و ظهر با تمام طمأنينه و حلاوت و گرمايش با بانگ پر سطوت تو از گلدسته ها سرازير مي گردد و صد البته سرخي غروب به سبزي صداي قرب افزاي غريب نواز تو در دل سياهي شب ره سپردن آغاز مي كند.
سالهاست به چهچه ي داوودي آذرينْ لهجه تو خانه هاي بي نوا، حرم امام رضا(ع)، مي شود و مسجد و خيابان و بازار، صحنه خداي خواني عاشقان و اين نه گوشه تنگ روح الأرواح مقام بيات ترك دستگاه شور است كه به گوش مي رسد؛ رحيمي(1) است كه بر سر صحن فراخ مسجد دلم...

بدون مقدمه
"فرزانه پزشكي"
باز نزديك مي شود. روزي كه … خيلي ها، اسم برایش گذاشتند؛ روز حماسه، روز مقاومت، روز ايثار، روز فتح و حالا هم روز مقاومت ملي.
همه ي اين اسم ها مال يك روزست؛ "روز سوم خرداد". روز رهايي خرمشهر. احتمالاً و شايد هم حتماً، درست هر سال توي همين حول و حوش، همه ياد خرمشهر و دفاع و اين حرفها مي افتند كه بله، در چنين روزي خرمشهر آزاد شد. بعد هم چند تا تيزر تبليغاتي و چند تا فيلم آرشيوي از آن روزها. بعد هم تبريك مجري تلويزيون و در بهترين حالت، مصاحبه با چند تا از كساني كه آن روزها را ديده اند؛ چهار تا سپاهي، دو تا ارتشي و دو سه تا آدم از اين ور و اون ور. بعد دوباره عمليات بيت المقدس را برایتان...

آرام دل مرا بخوانيد
"پريناز صوفي"
بيش از هر کس، حسين(ع)، از آمدنت خوشحال شد. دويد به سوي پدر و با خوشحالي فرياد کشيد: "پدر جان! پدر جان! خدا يک خواهر به من داده است"
تو نيز در آغوش کسي آرام نمي گرفتي، جز آغوش حسين...
و اشک هايت خبر مي داد از آن همه آرامش آغوش حسين!
چه جاي ترديد! که تنها آغوش حسين است که جان مي دهد براي گريستن و تو آن قدر گريه مي کني که از هوش مي روي و حسين را نگران هستي خويش مي کني...

*** حسين به صورتت آب مي پاشد و پيشاني ات را بوسه گاه لبهاي خويش مي کند.

كتاب ها ورق نمي خورند!
"مسعود كرمي"
خارجي - 6 عصر - كتابفروشي - كتاب گران است.
آمده ام خوشحال براي تولد خواهرم هديه بخرم. هديه فرهنگي؛ كتاب. يك كتاب را خيلي در موردش نقد خوانده ام و تعريف شنيده ام. خيلي خوشحال مي شود. با دو دو تا چهار تاي خودم اگر 10 تا 15 هزار تومان هم باشد، خوب است.
- سلام. عزيز كتاب "مستطاب آشپزي از سير تا پياز" نوشته "نجف دريابندري" را داريد؟
- بله، ايناهاش.
قيمت پشت جلد را مي بينم و مي زنم به خيابان. سي و نه هزار تومان ناقابل. با نصف اين مبلغ براي تولدش mp3 player مي خرم و ...

اخراج
"سید‌امین رحمان‌نژاد".
همه‌ی نگاه‌ها برایش سنگین بودند. یا متنفر بودند یا مترحم. دیگر طاقت تحملشان را نداشت. دنبال گوشه‌ای می‌گشت که خودش باشد و خودش. دوست داشت برود گوشه‌ی خلوتی از مدرسه، مثل همان حیاط پشتی که تازه قفلش کرده بودند، خودش باشد و خودش. بدون مزاحم. چمباتمه بزند و خودش را جمع کند و سرش را آنقدر توی زانو‌هایش پایین بکشد که گوش‌هایش بین زانو‌هایش محکم شوند؛ که هیچ کس را نبیند، که هیچ چیز نشنود. می‌خواست اینجا نباشد. این وسط، بین این همه نگاه. حتی صندلی لق گوشه‌ی اتاق مدیر را هم ترجیح می‌داد به این زخم نگاه‌ها.
باید صحبت می‌کرد. آن هم توی خلوت. از همان نگاه‌هایی که دوستشان نداشت، شنیده بود.

"قلب شكسته به قيمت دانشجويي"
"نسيم اميدي"
قلب هایی در دانشگاه در حرکتند که مثل دنده های چرخ دنده به هم درگیر شدند. قلب هایی که از بس به هم درگیر شدند، کم کم بی «در» شدند؛ «گیر شدند»! و اگر نخواهیم از مصدر «گیر شدن» استفاده کنیم، حتماً می توانیم از «گیردادن» به وفور بهره مند شویم.
***
قلب هایی در دانشگاه در حرکتند که اهل گیر دادنند و البته کمتر به درس، بلکه به حاشیه. کل قصه همین است، شاید هم کل غصه. البته اگر بزرگ ترها از غصه قسط وام مسکن و اجاره خونه و بزن بزن های اداره و کشتی شکسته تجارت، اضافه بیاورند و كوچكترها از غصه قلب های شکسته، دلی برايشان باقی بماند وقت می شود كه به فکر این موضوع هم بیفتند که غصه می تواند...

فراتر از فتنه
" نرگس فتحي"
اصولاً خلاقيت چيز خوبيه. همه رقم، همه مدل.
اصولاً "اصول" هم انكار ناپذيرند. هميشه، همه جا.
اصولاً در امر انتقاد هم بايد خلاق بود، البته به عقيده بنده!
حالا اصل موضوع؛ فيلم "فتنه" ساخته شد. احساسات بسياري از مسلمانان برانگيخته شد و هر كس به نوعي به فكر جبران مافات افتاد. اصولاً توجه و غيرت به مسايل عقيدتي قابل تقديره، ولي دوباره جمله ام را تكرار مي كنم: اصولاً "انتقاد خلاقانه" هم موضوع قابل تأمليه!
***
فيلم 15 دقيقه اي فتنه صرفاً آيات جهاد را انتخاب كرده و به دنبالش با يكسري تصاوير از طالبان و برج دو قلو و صحنه هاي خشونت بار...

جاي مرتضي خاليست
"مرتضي مصطفوي"
از طرف سايت كانون انديشه جوان زنگ زده بود. مي پرسيد براي سالگرد شهيد آويني، درباره آويني و جوان ها چه مطلبي بزنيم؛ از انديشه هاي فلسفي، شخصيت هنري يا مشي سياسي او، از چه چيزي بگوييم بهتر است؟ گفتم از سيره آويني بنويسيد. گمشده امروز جامعه ما، سيره شهدايي مثل سيدمرتضي است. امروز آثار، نوشته ها و فيلم هاي آويني در دسترس ماست، اما آنچه كه او داشت و خيلي ها را با سليقه ها و انديشه هاي متفاوت، مجذوبش كرده بود، سيره اش بود كه گويي متأسفانه از ميان ما رخت بربسته است.
سال هاي جنگ، "روايت فتح" عده اي از بچه هاي رزمنده را انتخاب مي كرد و آموزش مي داد براي فيلم برداري و صدابرداري و ... .

دلمان را بتكانيم
"مژگان عباسلو"
لابد تجربه کرده اید؛ بهار هنوز نیامده، دل های ما یک جورهای خاصی تکان تکان می خورد. درست مثل تکان خوردن های ریزریز زمین خفته وقت بیداری ریشه ها. درست مثل تکان های ریز درختان خواب آلوده وقت روییدن جوانه ها. همه چیز در آستانه ی بهار در حال تکان خوردن و شکل عوض کردن است؛ آسمان، درخت، ابرها، پرنده ها و....
ما اهل کم آوردن نیستیم! اصلاً مگر می شود اشرف مخلوقات کم بیاورد، آن هم پیش مخلوقات پایین دست تر؟ ما هم در آستانه ی بهار، تکانی به خودمان می دهیم. خانه تکانی می کنیم. رخت و لباس های تازه می خریم.

تصميم بابا
"حسين منتظرالمهدي"
"سلام بابايي
چند روزه نديدمت. هر چي زور مي زنم شبا بيدار بمونم، شيطونه مياد و همچين رو پلكام پا مي ذاره كه تا خود صبح مي خوابم. شدي عين اين گوشي ها! هيچ وقت در دسترس نيستي. يا شايدم عين اين دكترا بايد از يك ماه قبل وقت گرفت. وقت كردي يه امضا به ما بده!
در هر صورت اين نامه رو نوشتم تا يه وقت ملاقات واسه ما كنار بذاري. هر چي زودتر، بهتر. هر چي باشه فاميليم و پارتي بازي به درد اين جور وقتا مي خوره.
از شوخي گذشته، بابايي خيلي دلم برات تنگ شده. الان عكست جلومه، داري مي خندي. چقدر فرق كردي؛ صورتت چروك خورده، كمتر مي خندي. اينجا يه گوله مو داري سياهِ سياه. اما حالا چي؟

حتي به يك چشم بر هم زدن ...
"فاطمه عليزاده"
برداشت صفرم:
تو پيامبر را چه مي‌ماني، بگو؟!
برداشت يكم:
حدود ده دقيقه اي را دنبال كتاب درسي اش مي گردد، اما پيدايش نمي كند. رو به مادر مي‌كند كه حالا او هم آمده تا كمك كند كه كتابش را زودتر پيدا كنند. چشم غره اي به او مي‌رود و مي گويد: "لازم نكرده! هزار بار نگفتم دست به وسايل من نزن؟" و درست شبيه كليشه‌هاي سريال‌هاي تلویزیوني، از اتاق بيرون مي‌رود و در را محكم مي‌كوبد.
‌برداشت دوم:
صبح زنگ زده بود كه مي‌خواهد بيايد خانه‌شان. دوست‌اش. او هم به صرافت افتاده بود براي مرتب كردن خانه. يك ‌عالمه فيلم و كتاب‌هاي قطور را كنار تخت‌اش، روي هم چيد.

دست ها
"سیدامین رحمان‌نژاد"
1-
دست در دستش انداخت و به آرامی فشار داد. نگاهی به جمعیت کرد که حالا سر تا پا گوش شده بودند تا بفهمند ماجرا از چه قرار است. از آن دورترین فردی که گوشه‌ای زیر سایه‌ای نشسته بود، شروع کرد و به نگاه او تمام. مطمئن شد همه چیز آماده شده. هم او و هم جمعیت. دستش را که دست او را همراه داشت آورد بالا. آنقدر بالا که مطمئن شود همه می‌بینند. آن قدر که او مجبور شد روی پنجه‌ی پاهایش بلند شود. چند لحظه بیشتر طول نکشید تا برای اولین و آخرین بار نعمت تمام شد.
▪▪▪
دست‌هایش را بسته بودند. به خیال خودشان خیلی محکم.

او که پاك و سبك زيست...
"محمدباقر پوراميني"
از جاذبه های شخصیتی او کم و بیش خبر داشتم، اما آنچه که مرا به فکر وا می داشت؛ یادکرد پیوسته پیشوای ششم (ع) از او بود! سرانجام راز این رمز را از امام جویا شدم:
- چگونه است كه اين همه از شما ياد سلمان فارسى را مى‏شنوم؟
- نگو سلمان فارسى، بلكه بگو سلمان محمدى. آيا مى‏دانى چرا فراوان از او ياد مى‏كنم؟
- نه!
- به جهت سه خصلت:
1.خواست امير المؤمنين (ع) را بر خواست خود مقدم مى‏داشت.
2. بينوايان را دوست مى‏داشت و آنان را بر مالداران و دنياداران ترجيح مى‏نهاد.

ايران دل من است
"مسعود كرمي"
نگاه که می کنم به اوضاع دلم، می بینم، سال هاست که انگار روز به روز بی سر و سامان تر شده. بهمن ماه که می آید، با این سرود های انقلابی هم داستان می شوم و خیالاتم را مزمزه می کنم، انگار: "بوی گل سوسن و یاسمن آید"... بهانه خوبی می شود انقلاب. خیال می کنم ایران، دل من است. یا دلم تمام ایران که اوضاعش به هم ریخته. که سخت در هم و بر هم است. که پاک از دست شده. که دوران استبداد نفس است. که حالات شیرین روحانی اش در بند است. که انفاس قدسی اش در خفقان است. که هر روز هزار شمشاد معرفتش در میدان عمل سرکوب می شود.